|
وهم ژرف |
|
پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٧ گاهی وقتها عمیق ترین زخم & بهترین زخم است! قلبش را توی دست اش گرفته بود و می رفت. یک خنجر توش فرو رفته بود و نوک تیزش از آنطرف قلبش بیرون زده بود. با هر تپش خون می زد بیرون و از بین انگشتهاش جاری می شد و روی زمین می چکید. ردی از خون نشانهء قسمتی از زندگی اش شده بود. زار می زد. اشک می ریخت. می تپید و می چکید... با هر تپش & قلبش & لبه های چاقو رو حس می کرد. زجرش می داد. اما نمی تونست ازش جدا بشه. از وقتی قلبش شکاف برداشته بود & مسیر صاف و سبز زندگی اش & سرخ و زیگزاگ شده بود. هفت تیر زنگ زده ای که میلیونها بار شلیک کرده بود روی زمین افتاده بود. برش داشت. دستش را بالا آورد و قلبش را جلوی صورتش گرفت. لولهء هفت تیر را به قلبش که در مشت اش می تپید چسباند. مسیر خون عوض شد. حالا قطرات خون ساعدش را طی می کرد و از آرنج اش روی زمین می چکید. سعی کرد ماشه را بکشد. نتوانست. باز هم سعی کرد. باز هم نتوانست. انگار انگشت اش از مغزش فرمان نمی برد. تفنگ را روی شقیقه اش گذاشت و به سرعت گلوله ای توی مغزش خالی کرد. دیگر قلبی نتپید. دیگر خونی نچکید. آرام گرفت. ¤ ساعت ٦:۱٧ ب.ظ - ..ش.ص.. چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧ آخرین بند
¤ ساعت ٦:٢٤ ب.ظ - ..ش.ص.. پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ سوک سوک !
¤ ساعت ۱٢:۳۱ ق.ظ - ..ش.ص.. دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥
¤ ساعت ٢:٠۸ ق.ظ - ..ش.ص.. سهشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥
می توان نفسی بود در گلوی دیگری می توان قلبی بود در سینهء کودکی می توان خوراک کاملی بود برای کرم ها تو! کدام را انتخاب می کنی؟
نگران نباش! کرم ها گرسنه نمی مانند!
¤ ساعت ۳:٠۳ ق.ظ - ..ش.ص.. جمعه ٥ خرداد ،۱۳۸٥ دست نوشت زير،فصلی از داستانی طولانی تر است،که ادامه اش را اينجا نخواهم نوشت. اين نردی است با احساسات شما!
« نمی خواهم ديگر فکر کنم.نمی خواهم بفهمم.درک بلای جانم شده.می خواهم آرامش داشته باشم.آرام باشم.» «همين را می خواستم.انگاردارد اثر می کند.ميثم گفته بود که با ۳ تا قرص کاملآ منگ می شوم.می گفت حداکثر ۴ تا.پس من چرا اينهمه خوردم؟خوب...حتمآ می خواهم منگ تر شوم...اما ميثم گفته بود بيشتر از ۴ تا کار آدم را به بيمارستان و سردخانه می کشد.» «سردخانه خيلی سرد است...آدم به لرزه می افتد.چهارستونم به رعشه می افتد...اما مرده ها اصلآ نمی لرزند...شايد چون مرده ها سرمايی نيستند!...انگار اين قرص آخر بزرگتر است.بايد بيشتر آب بخورم.» بايد راه بيوفتم.کجاست فرمان؟ کجاست امر؟...
¤ ساعت ۸:۱٠ ب.ظ - ..ش.ص.. جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥ شــکار گوزن(قسمت پنج ام)
تودهء سياه نزديک تر می شد . تا به حال موجودی به اين عظمت در طبيعت آزاد نديده بودم . خرس مادر جلو اومد . چند متری بيشتر با ما فاصله نداشت . دست هام می لرزيد . اون لحظه فکرم از هر چيزی جز دفاع خالی بود . خرس مادر نزديک تر می شد . خيلی خشمگين بود . سر و گردنش رو به شدت به دو طرف تکان می داد و دستهاشو جابجا می کرد و صداهای عجيبی از خودش در می آورد . انگار مشغول رقص خاصی بود . از آتش نمی ترسيد . خرس مادر روی دو پاش ايستاد . خشمگين بود و دهنش کف کرده بود . احساس مسئوليت اش شرمنده ام کرد . شايد اگر خرس حمله می کرد برای نجات من از جونش هم می گذشت . بغلش کردم و بوسيدمش . اشک از چشمهاش راه افتاده بود... تا صبح نخوابيديم . با اينکه می دونستيم اون خرس ديگه برنمی گرده ، اما باز هم نمی تونستيم بخوابيم . برای اينکه روحيه مون بهتر بشه و گرم تر هم بشيم ، دور آتش رقص سرخپوستی کرديم . مسخره بازی درآورديم و داد و بيداد کرديم . ¤ ساعت ٤:۱٦ ب.ظ - ..ش.ص.. پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥ ايسـتگاه ۳
ســيب ، پرتقال ، خيار ¤ ساعت ٢:٠٦ ق.ظ - ..ش.ص.. شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤ « سـايه ها »
وقتی صاحبان کنار هم ايستادند، سايه ها لحظه ای با هم آميختند : ــ تو سـايهء خوشبختی هستی؟ در همين لحظه در آسانسور باز شد و مرد اول بيرون رفت و سايه به دنبالش... ــ خواهش می کنم . بگو! بگو آن سايه که بود؟ تمنا می کنم قبل از رفتن ات بگو... اما در آسانسور بسته شده بود و سايه تنها مانده بود . بی آنکه بداند آن سايهء خوشبخت کی بوده.
ســيستم نظرخواهی از نظر من غيرفعال است.لطفآ نظر ندهيد! ¤ ساعت ۱۱:٢٥ ب.ظ - ..ش.ص.. چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤ « پاک کنندهء کژی ها » من يک پاکـّن سفيد دوستداشتنی هستم . می گويم دوستداشتنی ، چون دختر کوچولوی دماغويی که مرا خريد ، اينطورمی گويد. دخترک مرا محکم در دست می فشرد . نمی دانم ديگر همراهانم کجا بودند . يا چه احساسی داشتند . گرمای کف دست دخترک ، و خيسی اش ، احساس لذت بخشی در وجودم به وجود آورده بود . و همينطور تاب دادن کودکانهء دستش ! آنقدر لذت بخش که دوست نداشتم به خانه برسيم . صحبت های مامانی و دخترک اصلآ برايم معنی نداشت . خوب دخترک می خواست نقاشی کند . شايد می خواست به من فرصت بدهد تا « پاک کنندهء کژی ها » باشم . نمی دانم چرا مامانی ، که به نظر خيلی مهربان هم می آمد ، نمی گذاشت که دخترک کاری را که دوست دارد انجام بدهد . دخترک کمی ديگر با مامانی حرف زد . و دست در دست مامانی از اتاق بيرون رفت . مامانی چراغ اتاق را خاموش کرد . در تاريکی تيغهء تيز مدادتراش برق می زد . خيلی ترسناک بود . مداد قـل خورد و کمی دورتر رفت . شايد می خواست از مدادتراش دورتر باشد . مدت زيادی نگذشته بود که چراغ روشن شد . دخترک را ديدم که وارد اتاق شد . دخترک زيبا شده بود . دخترک ديگر دماغو نبود . صورتش سفيدتر شده بود و لپ هايش گل انداخته بود . لباس راحتی نيز به تن کرده بود . از حرفهايش زياد سر در نمی آوردم . دوست داشتم که هر چه زودتر مرا در دست بگيرد تا نشان بدهم که چقدر بدرد بخور هستم ، تا « پاک کنندهء کژی ها » باشم ! اما دخترک مداد را برداشت . دفتر را باز کرد و خطی کشيد . يک خط طــولانی صـاف پررنگ . دخترک مداد را بيرون کشيد . مداد ديگر ناله نمی کرد . دخترک به مدادتراش فوتی کرد و اشکهای مداد ، در هوا پخش شد و چند ذرهء آن روی من نشست . سفيدی ام که مايهء فخرم بود داشت مخدوش می شد . اما دخترک مرا هم فوت کرد . اشکهای مداد از روی تنم بلند شدند و کمی دورتر روی فرش پخش شدند . گويی با فوت دخترک ، تمام احساسات بد از من دور شدند . دخترک دوباره شروع به خط کشيدن کرد . اما اينبار خطهايش کوتاه ،صاف ، کج ، و البته کم رنگ بود . هر لحظه منتظر شنيدن نالهء مداد بودم . فکر می کنم که مدادتراش بيشتر از من منتظر بود . در لبخند بی رحمش می ديدم که هر لحظه شکستن نوک مداد را آرزو می کند . ديگر داشت حوصله ام سر می رفت . شايد « پاک کنندهء کژی ها » بودن يعنی نشستن و نگاه کردن ! يا نشستن و دل سوزاندن به حال اين و آن ! يا نشستن و حسودی کردن به مداد و مدادتراش ! اگر اين عبارت اينچنين مفهومی داشته باشد ،وظيفهء من اصلآ سنگين نيست . فقط کمی يکنواخت و کسل کننده است . دوست داشتم دخترک اقلآ مرا در دستش می گرفت تا هم لذت ببرم و هم حسودی کنم ! ¤ ساعت ٥:٢۱ ب.ظ - ..ش.ص.. . خانه . آرشيو . پست الكترونيك . |
|
