وهم ژرف

پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٧


 

گاهی وقتها عمیق ترین زخم & بهترین زخم است!

قلبش را توی دست اش گرفته بود و می رفت. یک خنجر توش فرو رفته بود و نوک تیزش از آنطرف قلبش بیرون زده بود. با هر تپش خون می زد بیرون و از بین انگشتهاش جاری می شد و روی زمین می چکید. ردی از خون نشانهء قسمتی از زندگی اش شده بود.

 زار می زد. اشک می ریخت. می تپید و می چکید...

با هر تپش & قلبش & لبه های چاقو رو حس می کرد. زجرش می داد. اما نمی تونست ازش جدا بشه. از وقتی قلبش شکاف برداشته بود & مسیر صاف و سبز زندگی اش & سرخ و زیگزاگ شده بود.

هفت تیر زنگ زده ای که میلیونها بار شلیک کرده بود روی زمین افتاده بود. برش داشت. دستش را بالا آورد و قلبش را جلوی صورتش گرفت. لولهء هفت تیر را به قلبش که در مشت اش می تپید چسباند. مسیر خون عوض شد. حالا قطرات خون ساعدش را طی می کرد و از آرنج اش روی زمین می چکید. سعی کرد ماشه را بکشد. نتوانست. باز هم سعی کرد. باز هم نتوانست. انگار انگشت اش از مغزش فرمان نمی برد. تفنگ را روی شقیقه اش گذاشت و به سرعت گلوله ای توی مغزش خالی کرد.

دیگر قلبی نتپید. دیگر خونی نچکید. آرام گرفت.


..ش.ص..
چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧


 

 آخرین بند


قدمهاش رو یکی یکی برمی داشت و می رفت. دستش به دیوار آجری و زمخت سمت راستش کشیده می شد. توی تاریکی غلیظ اطرافش این تنها راهنما بود. با خودش فکر می کرد :
اگر کسی چاله ای کنار دیوار کنده باشه ممکنه چقدر گود باشه؟ امکانش هست چیز تیزی توش باشه؟ چیزی که قلبش رو بدره؟ مثلآ میلهء نوک تیزی که از کشالهء رونش وارد بشه و از جمجمه اش بیرون بزنه؟ ترسناکه! و ممکنه!
سرش رو پایین انداخت و به تاریکی راهش دقیق شد. از سرعتش کم نکرد. البته سریع هم نمی رفت. با خودش فکر کرد عجله داشتن و تاریک بودن ،ممکنه به مردن ختم بشه. این افکار باعث می شد بترسه. بیشتر از ترسی که از رسیدن داشت. مطمئن نبود در پایان دیوار چی در انتظارشه. سعی کرد به آخر دیوار فکر کنه. به اتفاقاتی که ممکن بود بیافته. و مهمتر از اون به راههای دفاع. قصد پیش دستی نداشت.تسلیم هم نمی شد. یادش اومد صدایی که به آخر دیوار فراخونده بودش اصلآ و ابدآ دوستانه نبود:
ــ وقتی هوا تاریک شد و تلفن یه زنگ زد میای شرق شرق روستا.کنار مزارع آفتاب گردون...
ــ م م م میشه روز بیام؟
ــ خفه شو و فقط گوش کن! تیرهای چراغ برق رو می گیری و به طرف شرق میری.تا آخرین تیر چراغ برق. بعد اونقدر به سمت شرق میری تا به یه دیوار آجری برسی.بعدش دست راست ات رو میگیری به دیوار و اونقدر میری تا دیوار تموم بشه. به سمت شرق! یادت باشه دست چلاقتو از رو دیوار برنداری!
نتوسته بود چیزی بپرسه. یارو گوشی رو گذاشته بود و صدای بوق اشغال تو گوشش می پیچید : بیب بیب بیب ...
سر انگشتهاش می سوخت. ایستاد. انگشتهاش رو جلوی چشمهاش آورد. تاریک بود و نمی تونست چیزی ببینه. انگشتهاش رو به دهان گداشت. خون! اونهم زیاد!
چاره ای نبود. تنها اینجوری می تونست به میعادگاه برسه. تازه کمی سوزش بهتر از کشیده شدن ناخونهای بلندش به دیوار بود. مخصوصآ با اون صدا و لمس مشمئزکننده‌ء ناخون و دیوار.
ــ خوبه که ناخونهام کاملآ ساییده شدند ، تا ته!
سر انگشتان خون آلودش رو به دیوار گذاشت و راه افتاد...هر چه می گذشت درد بیشتر میشد. و درمقابل به خودش امید میداد که به زودی دیوار تموم میشه ، و اتفاقی که باید میافته. اما انگار این دیوار آجری زمخت و این تاریکی غلیظ تمومی نداشت.


                                                         *****
وقتی هوا روشن شد ، پیرمرد چوپانی که از اون حوالی می گذشت ، روی دیوار مدور و آجری آب انبار بزرگ دهات شرقی، ردی پهن از خون دید. ردی به ارتفاع یک انسان. انگار پایین دیوار مدور آب انبار را با خون رنگ کرده باشند. پیرمرد بعد از اینکه یک بار دور دیواره‌ء آب انبار استوانه ای گشت، تنها چیزی که پیدا کرد، بند آخر انگشت سبابهء دست انسانی بود که ناخن بلندی داشت. بند نوک انگشت سبابهء دست چپ!


..ش.ص..
پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

سوک سوک !

..ش.ص..
دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥


 

 

 


..ش.ص..
سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥


 

برای جشن نفس
برای هم نفسـان

 

 می توان نفسی بود در گلوی دیگری

 می توان قلبی بود در سینهء کودکی

 می توان خوراک کاملی بود برای کرم ها

 تو! کدام را انتخاب می کنی؟


 

 نگران نباش! کرم ها گرسنه نمی مانند!

 


..ش.ص..
جمعه ٥ خرداد ،۱۳۸٥


 

 دست نوشت زير،فصلی از داستانی طولانی تر است،که ادامه اش را اينجا نخواهم نوشت.

 اين نردی است با احساسات شما!
 کليد: تـنـد بخوانيد تا کنـد شويد.

 

 « نمی خواهم ديگر فکر کنم.نمی خواهم بفهمم.درک بلای جانم شده.می خواهم آرامش داشته باشم.آرام باشم.»
يک قرص از خشاب در می آورم و بالا می اندازم.( لورازپام )
 «ازاينهمه نامردمی خسته شده ام.به هر کس کمکی می کنم در حقم بدی می کند.»
قرص ديگری بالا می اندازم.
 «واقعآ دوست دوران مدرسه ام مرا نمی شناسد؟؟»
قرص سوم را بالا می اندازم.
 
«او نمی داند که دوستش دارم؟ نمی فهمد که می خواهم غمی از غم هايش بکاهم؟»
قرص چهارم. پشتش بيشتر آب می خورم.
 
«واقعآ فهميدنی نيست؟او که سالهاست مرا می شناسد!»
قرص پنجم!
 
«أه...اين قرص های لعنتی هم که تآثيری ندارند.»
سه قرص از خشاب درمی آورم و هر سه را با هم می بلعم.فقط دو قرص ديگر مانده...
 
«می خواهم منگ باشم.بی فکر.بی خيال»
دو قرص ديگر را از خشاب در می آورم و خشاب خالی را به سويی پرت می کنم.قرص ها از دستم می افتند.می نشينم روی زمين.به دنبال قرص ها می گردم.يکی پيدا می شود.خاکش را پاک می کنم و بالا می اندازم.دهنم خشک شده.کویــر! قرص کوچک ته حلقم می ماسد.مزهء تلخی تمام دهنم را می پوشد.
 
«آب!آب کجاست؟»
در آبمعدنی را باز می کنم و تا می توانم آب می خورم.قرص ديگر کجاست؟اصلآ قرصی مانده؟
 
«کجايی؟کجایــی؟کـــوچـــــولــــــــــــو...»
قرص آخر،روی زمين.دستم را دراز نمی کنم.همانطور بی تفاوت به قرص سفيدی که روی خاک افتاده چشم دوخته ام.فکری در ذهنم نيست.

 «همين را می خواستم.انگاردارد اثر می کند.ميثم گفته بود که با ۳ تا قرص کاملآ منگ می شوم.می گفت حداکثر ۴ تا.پس من چرا اينهمه خوردم؟خوب...حتمآ می خواهم منگ تر شوم...اما ميثم گفته بود بيشتر از ۴ تا کار آدم را به بيمارستان و سردخانه می کشد.»
دستم را دراز می کنم.قرص آخر.قرص دهم!

 «سردخانه خيلی سرد است...آدم به لرزه می افتد.چهارستونم به رعشه می افتد...اما مرده ها اصلآ نمی لرزند...شايد چون مرده ها سرمايی نيستند!...انگار اين قرص آخر بزرگتر است.بايد بيشتر آب بخورم.»
 شکمم به قار و قور افتاده...احساس می کنم معده و روده ام به آرامی در هم می لولند...دردی حس نمی کنم...مانند قرص جوشان در عمق معده ام غلغل می کنند.
 
دراز می کشم.روی زمين.آسمان سرخ است.قلقلک خفيفی روی گردنم حس می کنم.به سمت موهای پس گردنم می رود.ناگهان خود را ميان جنگلی انبوه از موهای سياه می بينم.مورچه ای ميان موهايم حرکت می کند.شاخکهايش را تکان می دهد.حتی می توانم تماس تک تک پاهايش را،جدا جدا،حس کنم.گاهی دندان هايش را در پوست سرم فرو می کند.و شاخکهايش را شادمان به هم می مالد...می دانم!دارد نمک می خورد! چربی نمکينی که پوست سرم ترشح کرده.آرام می گويم:
 «زياده روی نکنی!ممکن است مريض شوی!»
 خيسی موهايم مرا از جنگل موهايم بيرون می کشد.قطرات اشک بی اختيار از گوشهء چشمانم جاری شده اند و گوشهايم را خيس می کنند.
 «چرا گريه می کنم؟»
 گريه ام به سرعت به هق هق بدل می شود و من هنوز در اين فکرم که  «چرا گريه می کنم؟»
نکند آن مورچهء کوچک که به اميد غذا آمده،ميان اشکهايم غرق شود.بايد بنشينم تا اشکهايم ميان موهايم نرود...انگار نمی توانم.
«پاشو بنشين!الان غرقش می کنی!»
 دوباره ميان جنگل موهايم می روم.انگار از بعدی، به بعدی ديگر می جهم.گويی به کشی بسته شده ام و از دنيايی به دنيای ديگر پرتاب می شوم.مورچه را می بينم که ميان قطره ای اشک دست و پا می زند.چربی پاهايش باعث شده نتواند خودش را رها کند و هی سر بخورد.
 «نکند غرق شود!او پيش من به مهمانی آمده بود.نکند غرق شود!»
 گريه ام شديدتر می شود.قطرات اشک يکی يکی سر می خورند و دام مورچه می شوند.
 «بايد برخيزم.بايد بنشينم!»
 نيرويم را جمع می کنم.تآثيری ندارد.فرمانی در کار نيست.چرا دستور نمی دهند که بنشينم؟يا برخيزم؟يا بميرم؟
 «پاشو بنشين!»
 می نشينم!ميان جنگل موهايم نشسته ام.اما هنوز قطرات اشک پی در پی می آيند و مورچه هنوز دست و پا می زند.آسمان سرخ هم هنوز بالای سرم است.
 «مگر من ننشستم؟پس چرا هنوز افقی هستم؟»
 ميان موهايم نشسته ام.مورچهء بدبخت را می نگرم و های های اشک می ريزم.
 و بر روی خاک ،طاق باز، دراز کشيده ام.آسمان را می بينم و های های اشک می ريزم.
 مورچه آخرين تقلاهايش را می کند.مکث می کند.بی حرکت می شود.حتی شاخکهايش هم نمی جنبند.
 «مرده؟ نه! اما تسليم شده!»
 تسليم شده،پس مرده!
 «می دانم! می دانم که می خواهی در آرامش بميری...»
 می نشينم.
 «چطور توانستم؟ آنهم بدون هيچ فرمانی؟!»
 گويی فرمان مغزم را،بدنم تازه اجابت کرده.مورچه با قطرات اشک سر می خورد روی گردنم.دستم را پشت گردنم می برم.من هم از ميان موهايم سر خورده ام.هنوز بی حرکت است.می بينم اش!
 «انگشت ات را کمی سمت راست بياور.مراقب باش! له اش نکنی!»
 ديد کاملی دارم.به خوبی مورچه را پس گردنم می بينم.با وسواس،با نوک انگشت،برش می دارم.می چسبد به نوک انگشتم.می گذارم اش روی زانويم.شلوار جينم اشکم را جذب می کند و مورچه را باقی می گذارد.
 «مرده؟ نه! اما تسليم شده!»
 «آهای مورچه !نجات پيدا کردی!»
 فقط شاخک هايش را به آرامی تکان می دهد.همين و بس!
 بلندتر می گويم : «تسليم شده،پس مرده!»
 فرياد می زنم : «تسليم شدی،پس مردی!»
 و با تلنگری،محکم پرتش می کنم روی خاک.

 بايد راه بيوفتم.کجاست فرمان؟ کجاست امر؟...

 


..ش.ص..
جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

 شــکار گوزن(قسمت پنج ام)

 

 تودهء سياه نزديک تر می شد . تا به حال موجودی به اين عظمت در طبيعت آزاد نديده بودم . خرس مادر جلو اومد . چند متری بيشتر با ما فاصله نداشت . دست هام می لرزيد . اون لحظه فکرم از هر چيزی جز دفاع خالی بود . خرس مادر نزديک تر می شد . خيلی خشمگين بود . سر و گردنش رو به شدت به دو طرف تکان می داد و دستهاشو جابجا می کرد و صداهای عجيبی از خودش در می آورد . انگار مشغول رقص خاصی بود . از آتش نمی ترسيد .
 
 ياد آخرين نصايح پدر روزبه افتادم :« هرگز به خرس توی اين فصل شليک نکنيد،مگر اينکه مجبور بشيد! »
خيز برداشت و محکم با پنجه اش به يکی از آتش ها زد . خاکستر و چوب های شعله ور توی هوا و زمين اطراف پخش شدند . همانطور که تفنگ ها رو به سمتش گرفته بوديم ، دو قدم عقب رفتيم . بدون اينکه چشم از خرس مادر بردارم به روزبه گفتم :
ــ اول من شليک می کنم . تا تفنگ رو دوباره مسلح کنم ، تو شليک کن!
ــ قلبش رو هدف بگير. اگر لازم شد فرار می کنيم تا فاصله مون بيشتر بشه
ــ تا وقتی نکشتيم اش همين روال رو تکرار می کنيم .
ــ يا تا وقتی که اون ما رو نکشته!
ــ اگر قرار باشه کشته بشم ، مطمئن باش اين خرس رو هم می کشم!
ــ هر وقت لازم شد با هم داد و بيداد راه ميندازيم .

 خرس مادر روی دو پاش ايستاد . خشمگين بود و دهنش کف کرده بود .
روزبه گفت :
ــ می زنمش
ــ نه! اول من

 از فاصلهء ۳ متری نيازی به هدف گيری نبود .
 قبل از اينکه ماشه رو بکشم انگار يه چيزی ، مثل بينشی خاص ، بهم دست داد . می دونستم اين حيوون غول پيکر با ۶ گلوله هم به زور از پا درمياد . فهميدم شروع جنگ باعث کشته شدنمون ميشه . ما تو حريم اين حيوون بوديم . کافی بود فقط زخمی مون کنه . اونوقت اين سرما و اين طبيعت وحشی ، نمی گذاشت جون سالم به در ببريم...

 تو يه لحظه لولهء تفنگ رو بالا آوردم و شليک کردم . يه شليک هوايی
 و فرياد زدم : نزنش روزبه !
 و شروع کردم به عربده کشی . هر چی فحش بلد بودم به زبون آوردم . روزبه هم شروع کرد به داد و بيداد . انگار کسی توی وجودم با قدرتی باورنکردنی فرياد می زد . گلولهء ديگری توی تفنگ گذاشتم . تو اين فاصلهء چند ثانيه ای ، خرس مادر دستهاش رو پايين آورده بود ، اما باز هم سرش رو به دو طرف تکون می داد . نمی دانم ، شايد کمی بهت زده شده بود!
روزبه يک کندهء شعله ور برداشت و مستقيم توی صورتش پرت کرد . خرس مادر يک قدم عقب رفت . تازه فهميديم که بايد چکار کنيم . شروع کرديم . هرچه آتش داشتيم به طرفش پرت کرديم . خرس مادر عقب رفت . هنوز شبح تيره ای ازو می ديديم . روزبه يک تير هوايی ديگه شليک کرد . خرس مادر دور شد . تازه وقتی دوان دوان دور می شد متوجه توله هايش شديم . آخرين چوبهای شعله ور رو هم با تمام توان به طرفشون پرتاب کرديم .
 خرس و توله هايش رفته بودند ، اما ما هنوز فرياد می زديم و بالا و پايين می پريديم . به خود آمديم . اطرافمون پر از کنده های نيم سوزی بود که دود می کردند و چيسسسس صدا می کردند .
 همديگر رو محکم در آغوش کشيديم .
ــ متشکرم
ــ متشکرم
ــ متشکرم
ــ متشکرم
ــ متشکرم
ــ متشکرم...

 باورم نمی شد که زنده ايم . سرما و خيسی رو کاملآ از ياد برده بودم . همين که کمی آرام شديم ياد آتش افتاديم . به سرعت چوبهای پراکندهء شعله ور را جمع کرديم . آنقدر دستهام يخ زده بود که داغی چوبها رو حس نمی کردم . ۳ تا آتش رو احيا کرديم و نشستيم روی کنده ها . پشت به پشت هم ، تا بتونيم همهء اطراف رو بپاييم . 

ــ شانس آورديم که نزديمش
ــ آره! اون هيولايی که من ديدم اگه تير می خورد ريزريزمون می کرد
ــ به نظرت چرا فرار کرد آرش؟
ــ م م م ... نمی دونم . فکر می کردم حيوونا از آتش می ترسند
ــ اما اون انگار از هيچی نمی ترسيد
ــ می دونی آرش ، تا حالا تو عمرم اينقدر نترسيده بودم
ــ آره ، من هم همينطور
ــ توی اون لحظه به چی فکر می کردی؟
ــ م م م ... به هيچی! فقط به فکر دفاع بودم . تو چی؟
ــ من...من هم همينطور...به تو هم فکر می کردم .

 احساس مسئوليت اش  شرمنده ام  کرد . شايد اگر خرس حمله می کرد برای نجات من از جونش هم می گذشت . بغلش کردم و بوسيدمش . اشک از چشمهاش راه افتاده بود...

 تا صبح نخوابيديم . با اينکه می دونستيم اون خرس ديگه برنمی گرده ، اما باز هم نمی تونستيم بخوابيم . برای اينکه روحيه مون بهتر بشه و گرم تر هم بشيم ، دور آتش رقص سرخپوستی کرديم . مسخره بازی درآورديم و داد و بيداد کرديم .
 اما بارش برف و زمين و لباسهای خيس ، اونهم بدون هيچ سرپناهی، حقيقت جاری بود . و لرزيدن اجتناب ناپذير...


..ش.ص..
پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥


 

 ايسـتگاه ۳



 زنی خسته ، با چهره ای پر از خطوط خميدهء موقتی . دست هايش پر از کيسه های نايلونی در اندازه های مختلف :

 ســيب ، پرتقال ، خيار
 ســمنو (در يک ظرف يک بار مصرف کوچک) ، و
 ســماق
 ســنبل ، سـه دستهء شاداب ، و دو شمع سفيد با کمری مارپيچ ، ايستاده در کنار سـنبل ها
 « پس ســير چه می شود؟»
 و يک کيسهء کوچکتر ، که دو ماهی قرمز درون اش تقلا می کنند . 
 «شـايد يکی سه دم باشد!»
 يک نان سنگک بزرگ پر از کنجد ، دو کيسه پر از مواد شوينده ،
 و دو تخم مرغ شانسی .
 «چه شادی کودکانه ای ، لبريز از لذت کشف!»
 بسته های آجيل نه چندان بزرگ ، و متنوع ، پسته ، فندق ، تخمه ژاپنی ، بادام .
 «چطور اينهمه بار را به دست گرفته؟»
 خطوط چهره اش و دست های کشيده اش نشان از سنگينی بارش دارد .

 وارد ايستگاه می شود . قطار هنوز نيامده . نزديک من می آيد .
ــ چند دقيقهء ديگر مترو می رسد؟
ــ سلام ... پنج دقيقهء ديگر . چرا بارتان را زمين نمی گذاريد؟
 در چشم هايش بی اعتمادی موج می زند . از روی صندلی بلند می شوم .
ــ پس اقلآ روی صندلی بنشينيد

 می نشيند . همين که کيسه ها با زمين تماس پيدا می کنند چهره اش باز می شود . زيبـاست . دختری ۲۲ ساله شايد .
ــ ممنونم
ــ خواهش می کنم . و می فهمم که نمی توان به همه اعتماد کرد . حالا چرا کيسه ها را ول نمی کنی تا انگشتانت کمی استراحت کنند؟
ــ همينطور راحتم . به سختی توانستم همه را يکجا بگيرم . مطمئنيد مترو پنج دقيقهء ديگر می رسد؟
ــ شايد هم کمی بيشتر
ــ کاش زود برسد . خيلی کار دارم
ــ چيدن اولين هفت سين مشترک سخت است و لذت بخش
 لبخند پهنی روی صورتش دويد . قند در دلش آب شد انگار.
ــ آره . از کجا می دانيد؟!
ــ حتی می دانم اولين سال ازدواج تان است!
 مثل بچه ها خنديد .
 قند در دلم آب شد .
ــ پس از خريدهايم فهميدی؟ خيلی ناقلايی! اما مرا نمی شناسی .
 خنديدم .
 
 حالت صورتش ناگهان عوض شد . اخمش هم زيبا بود .
ــ دزدی؟!
ــ نه دزد نيستم
 صورتش دوباره خندان شد .
ــ می دونستم . پس چه کاره ای؟ به نظر آدم بدی نمی آيی
ــ من گاهی در اين ايستگاه می نشينم . ناظرم . گاهی از گاهی هم ، با رهگذری حرف می زنم . حالا با تو حرف می زنم .
ــ پس بايد زندگی راحتی داشته باشی
ــ مگر زندگی تو راحت نيست؟
ــ راحت نيست...
ــ اما شاد است
ــ آره . خيلی . اما اشتباه حدس زدی که ازدواج کردم
ــ و همين حدس اشتباه انگشتان ات را شل کرد! خوشحالم که کيسه ها را ول کردی . حالا کمی انگشتانت را باز و بسته کن . من هم مراقبم تا کيسه هايت را دزد نبرد
ــ نمی برد!
 محکم گفت! تحکم آهنگينی در کلامش بود که مصمم بودنش را نشان می داد . احتمالآ يک چاقوی ميوه خوری هم در جيب داشت و فکر می کرد حريف هر دزد و نامردی می شود!

ــ امسال اولين عيد مشترک ماست . هم من درس دارم و شهرم دور است و هم دوستم کارش زياد است و پيش پدر و مادرش نمی رود
 چشمکی زد يعنی اينها همه بهانه است .
ــ و با دو تا چاخان مصلحتی می خواهيد شيرين ترين روزهای عمرتان را بسازيد
 انگشت سبابه اش را در هوا تکان داد و گفت : دقيقآ !
ــ خيلی دوستش داری؟
ــ آره خيلی
ــ او هم خيلی دوستت دارد .
ــ تو از کجا می دانی؟
 «اين يک آرزو بود .»
ــ از خريدهايت . او برايت چه می خرد؟
ــ من فقط خودش را می خواهم .
ــ اما اين از لذت هديه کم نمی کند . می کند؟
ــ م م م ... نمی دانم ... تو چی؟ کسی را داری؟
ــ م م م ... اگر مترو بيايد فرصت می کنی اينهمه کيسهء نايلونی را در دست بگيری؟
 «از جواب دادن طفره می روم . من کسی را دارم؟ خودم را! و غير از خودم چه؟ ...»
ــ خوب شما کمک ام می کنی!
ــ اگر دزد باشم چه؟
ــ حتی اگر دزد باشی ناراحت نمی شوم که يک بسته آجيل از من بدزدی .
ــ چقدر مهربانی
ــ و تو هم دزد مودبی هستی! فقط سنبل هايم را ندزد
 شيطنت کودکانه ای در صدايش بود و لبهايش را کج کرده بود
 خنديدم .
ــ مودب می مانم
 خنديد .
ــ او در خانه منتظر توست؟
ــ نه! قبل از آمدنش می خواهم همه چيز آماده باشد . سليقه ام را دوست دارد . می خواهم برايش هفت سين بچينم .
ــ او مرد خوشبختی است
ــ او دوست خوشبختی است
ــ شما دوستان خوشبختی هستيد
ــ ما دوستان خوشبختی هستيم

 «می دانستم که راست می گويد . اما نمی دانستم که دوستش هم مانند خودش هست يا نه؟ ای کاش باشد . اينچنين عشقی اگر طعمهء فريبی شود زخمی ماندگار به جای می گذارد . حتی شايد ديگر نتواند واقعآ عاشق شود . نکند اعتمادش را برای هميشه از دست بدهد؟»

ــ کجايی؟ ياد خودت و خودش افتادی؟ يا تو فکر زدن بانکی آقا دزده؟

 نمی خواستم بگويم کجا بودم .
ــ آه ... ياد يادگارهايم افتادم . تو لايق عشقی بزرگ هستی .اما خودت را از ياد نبر! امروزت را! هيچوقت!
 
 خواست چيزی بگويد که صدای قطار از تونل آمد . به سرعت برخاست .
ــ کمکم کن دزد مهربان
ــ حتمآ
 کيسه ها را يکی يکی به دستش دادم . قطار ايستاد . تا در واگن همراهـيش کردم .
ــ يک عکس!
ــ چی؟!
ــ به خانه که رسيدی با همين سر و وضع و با همين بارها يک عکس از خودت بگير.تاريخ امروز را پشتش ياداشت کن .  ۲۸ اسفند ۱۳۸۴ . و پشتش بنويس : « عشق من اين است!»

 خنديد و سوار شد . برايش دست تکان دادم . می دانستم که او نمی تواند پاسخ دهد . و رفت ...


..ش.ص..
شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤


 

 « سـايه ها »

 

 وقتی صاحبان کنار هم ايستادند، سايه ها لحظه ای با هم آميختند :

ــ تو سـايهء خوشبختی هستی؟
ــ کی؟ من؟
ــ آره . تو! خود تو! که به اندازهء من تاريکی! خوشبختی؟
ــ م م م ...نمی دانم . تا بحال راجع بهش فکر نکرده بودم ...
ــ خوب حالا فکر کن!
ــ می توانم فکر کنم . اما اگر صاحب ام از صاحب ات دور شد ، و ديگر هم را نديديم ، نمی توانم جوابت را بدهم .
ــ فعلآ که کنار هم هستيم . فکر کن! خواهش می کنم!
ــ اما اگر فکر کنم ولی فرصت نشود که جوابت را بدهم کارم بيهوده بوده
ــ انديشيدن هيچ وقت بيهوده نيست . حداقل خودت می فهمی که خوشبخت هستی يا نه
ــ آره ...
ــ بگذار کمک ات کنم . آخر من چند وقتی است که راجع به خوشبختی فکر می کنم . به نظرم من سايهء خوشبختی نيستم
ــ چرا اينطور فکر می کنی؟
ــ مثلآ همين الان اگر صاحبم از تو دور بشود ، نمی توانم جواب تو را بشنوم .
ــ آره ... اما اين واقعآ دليل بدبختی است؟
ــ می تواند يکی از دلايل اش باشد
ــ م م م ... صاحب من جاهايی می رود که من دوست ندارم . اما مجبورم همراهش باشم
ــ صاحب من هم همينطور است! کاش می توانستم همراه اش نباشم
ــ مثلآ ديروز صبح اصلآ دوست نداشتم از خانه بيرون بيايم . اما او بيرون آمد . با يک خانوم قرار داشت
ــ تو از اون خانوم خوشت آمد؟
ــ نه! اصلآ! خيلی متکبر بود . اما من متکبر نيستم و دوست دارم با هم مسلک خودم معاشرت کنم
ــ پس تو بدبختی!
ــ نه با اين شدتی که می گويی . متآسفانه صاحب ام خانوم های متکبر و سـخت را بيشتر می پسندد . نمی دانم چه چيزی در اين نوع افراد می بيند؟
ــ شايد صاحب ات خاطرهء خوبی از اين افراد دارد
ــ مادرش هم همينطور بود . البته رفتارش با من خيلی دوستانه بود
ــ رفتار مادرش؟!
ــ رفتار سايهء مادرش! ما دنيای خودمان را داريم . دنيای سايه ها!
ــ آره... اما می دانی؟ صاحبم قديمها با من حرف می زد . اما مدتی است که اينکار را نمی کند
ــ واقعآ؟ خيلی عجيبه!
ــ چی عجيبه؟
ــ اينکه با تو حرف می زده . آخر صاحبم تا بحال با من حرف نزده . حتی يک کلمه!
ــ اما او با من حرف می زد . باور کن!
ــ معلوم است که باور می کنم . مثلآ به تو چی می گفت؟
ــ خيلی چيزها! اوايل وقتهايی که حالش خوب نبود با من حرف می زد . من هم جوابش را می دادم . کم کم طوری شده بود که هر روز با من حرف می زد . بعد از مدتی از کارش اخراج شد! وقتی رئيس اش داشت باهاش حرف می زد ، همون روزی که اخراجش کرد ، سايهء رئيس خودش را قايم کرده بود . فکر می کنم به خاطر رفتار صاحبش از من خجالت می کشيد...
ــ با سايهء رئيس هم حرف زدی؟
ــ آره...خيلی سعی کردم . اما او چيزی نمی گفت . موقع بيرون رفتن از اتاق ، فقط يک کلمه گفت!
ــ جدآ؟ پس بالاخره يک چيزی گفت . چی گفت؟
ــ فقط يک کلمه! گفت :« سـايهء خوشبخت! »
ــ م م م ...
ــ از همان روز دارم به حرفش فکر می کنم . برای همين هم از تو پرسيدم
ــ برايم عجيب است که سايهء يک رئيس احساس بدبختی کند
ــ نه! اصلآ عجيب نيست . البته آن موقع حرفش به نظرم عجيب آمد . اما حالا می دانم که احساس واقعيش را راجع به من به زبان آورد . او سايهء بيچاره ای بود . با هر فرياد صاحب اش به شدت مرتعش می شد و سعی می کرد بيشتر از پيش خودش را از من پنهان کند .
ــ تا حالا سـايهء خوشبخت ديده ای؟
ــ نمی خواهم ناراحت ات کنم . اما اگر راستش را بخواهی نـه! يعنی تا بحال هيچ سايه ای بهم نگفته است که احساس خوشبختی می کند
ــ آه ...
ــ ببخشيد . دوست نداشتم افسوس بخوری
ــ پس من هم حتمآ بدبخت ام. کاش تو را نمی ديدم . وقتی بهش فکر نکرده بودم ، شادتر بودم
ــ البته...
ــ هان؟؟
ــ البته يک سـايه ديدم که احساس کردم بدبخت نيست...
ــ اِه ؟ جدآ ؟ خوب! تعريف کن! شايد من هم مثل او باشم...

 در همين لحظه در آسانسور باز شد و مرد اول بيرون رفت و سايه به دنبالش...

ــ خواهش می کنم . بگو! بگو آن سايه که بود؟ تمنا می کنم قبل از رفتن ات بگو...

 اما در آسانسور بسته شده بود و سايه تنها مانده بود . بی آنکه بداند آن سايهء خوشبخت کی بوده.
 دو طبقه بالاتر، آسانسور ايستاد . در باز شد و زنی به درون آمد . سايهء درمانده از سايهء زن پرسيد :

ــ تو سـايهء خوشبختی هستی؟




 

 ســيستم نظرخواهی از نظر من غيرفعال است.لطفآ نظر ندهيد!


..ش.ص..
چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤


 

 « پاک کنندهء کژی ها »

 من يک پاکـّن سفيد دوستداشتنی هستم . می گويم دوستداشتنی ، چون دختر کوچولوی دماغويی که مرا خريد ، اينطورمی گويد.
 مدتها در مغازهء لوازم التحرير آقای نادری ، کنار بقيهء رفقا ، خاک خورده بودم . وقتی دخترک با پدرش به مغازه آمد ، آقای نادری بستهء چند ده تايی ما را روی پيشخوان گذاشت و گفت : بفرما خانوم کوچولو! هر کدام را دوست داری انتخاب کن ...
 خيلی دوست داشتم که انتخاب او باشم . اما اصلآ اميدی نداشتم . در اطرافم پاکن های ديگری هم بودند ، با رنگ های مختلف : قرمز، آبـی ، سـبز، و حتی صـورتی !
 نمی دانم چرا فکر می کردم که او يکی از پاکن های صورتی را انتخاب می کند . کمی به پاکن ها دست کشيد . سعی کردم خودم را زيباتر و مرغوب تر نشان بدهم . اما کاری از دستم برنمی آمد . آرزو می کردم پدرش مرا به دخترک پيشنهاد کند . اما پدرش گفت : دخترم ! هر کدام را دوست داری بردار. فقط کمی سريعتر.
ــ بابايی ، می تونم ۲ تا پاکن بردارم؟
ــ نه عزيزم ... فقط يکی !
 وای که اگر تنها انتخاب دخترک باشم ، چقدر لذت بخش خواهد بود !
 دخترک پاکن صورتی را برداشت .
 افسوس ! او هم مرا نخواست !
 اما انگار پشيمان شد . پاکن صورتی را گذاشت و مرا برداشت . آخ که چقدر لذت بخش بود گرمای خيس کف دستان دخترک . من تنها پاکن سـفيد در جعبه بودم . حتمآ تک بودنم ، دخترک دماغو را جلب کرد .
 او يک مداد ، يک دفتر، و يک مدادتراش هم خريد . لحظه ای حسوديم شد . دوست داشتم دخترک فقط و فقط مرا بخواهد ، اما اين حس به سرعت رفع شد . می دانستم که من و مداد و دفتر و مدادتراش لازم و ملزوميم . اکثر دختر کوچولوها همينطور لوازم التحرير می خريدند .
هنـوز نمی دانستم که چه استفاده ای از من می کنند . فقط عبارتی در ذهنم بود : « پاک کنندهء کژی ها »
 نمی دانم اين عبارت را از کجا بلد بودم . حتی معنی اين عبارت را هم نمی دانستم . اما احساس خوبی به من می داد :
 « من پــاک کنندهء کژی ها هستم!»
 « من پـــاک کنندهء کژی ها هستم!»

 دخترک مرا محکم در دست می فشرد . نمی دانم ديگر همراهانم کجا بودند . يا چه احساسی داشتند .
 فرصت نشد از بقيهء پاکن ها خداحافظی کنم . پاکن هايی که باز هم بايد منتظر می ماندند و خاک می خوردند . البته من در تمام اين مدت ، با هيچکـدامشان حرفی نزده بودم . حتی يک کلمه ! آخر در آن مغازه وابستگی اکثرآ به سرنوشت غم باری منتهی می شد . يادم می آيد روز اولی که به اينجا آمدم يک کاغذ کادو، به من ابراز علاقه کرد . من هم از او خوشم آمد . برای قبول يک تغيير بزرگ ، به يک دوست احتياج هم داشتم .حتی عشق بازی مختصری هم داشتيم . اما خيلی زود ، يعنی يک روز بعد ، او را جلوی چشمانم تکه تکه کردند . هنوز صدای ناله هايش ، وقتی آقای نادری ، از وسط به دو نيم اش می کرد ، در وجودم می پيچد . و حتی خوب در خاطرم هست که يک باريکه اش را در سطل آشغال انداخت . تا آخرين لحظه مرا نگاه می کرد . از آن روز به بعد ، ديگربا هيچکس حرف نزدم . با اينکه تنهايی خيلی سخت بود ، اما می دانستم که ديگر طاقت اينچنين اتفاقی را ندارم . خوب ! بگذريم . خواستم بگويم که خداحافظی هم نکردم .

 گرمای کف دست دخترک ، و خيسی اش ، احساس لذت بخشی در وجودم به وجود آورده بود . و همينطور تاب دادن کودکانهء دستش ! آنقدر لذت بخش که دوست نداشتم به خانه برسيم .
 به خانه که رسيديم ، دخترک دماغو ، دوان دوان به اتاقش رفت و ما را روی زمين ، کنار هم چيد . تا به حال اينقدر نزديک به يک مدادتراش نبوم . از اين نزديکی اجباری اصلآ احساس خوبی نداشتم . دلم گرمای خيس کف دست دخترک دماغو را می خواست . اما مادرش به اتاق آمد و گفت :
ــ دخترکم ! عزيزکم ! وقتی يه دختر خوب از بيرون مياد خونه ، بايد چه کار کنه ؟
ــ نه مامانی ! می خوام نقاشی کنم ...
ــ نقاشی هم می کنی . اما قبلش بايد چه کار کنی ؟
ــ مامانی ســلام ... ببخشيد که يادم رفت ... ســلام ! حالا می تونم نقاشی کنم ؟
 مادر دخترک را روی پای اش نشاند و با دستمال کاغذی ، آب بينی دخترک را پاک کرد .
ــ نيکا خانوم ، دختر گلم ، دستاتو شـسـتی ؟ صورت کثيفتو شـسـتی ؟ لباسهاتو عوض کردی ؟ غذا خوردی ؟ ...
ــ وای مامانی ! اينهمه کار بايد بکنم ؟ نميشه اول نقاشی کنم ؟ ...

 صحبت های مامانی و دخترک اصلآ برايم معنی نداشت . خوب دخترک می خواست نقاشی کند . شايد می خواست به من فرصت بدهد تا « پاک کنندهء کژی ها » باشم . نمی دانم چرا مامانی ، که به نظر خيلی مهربان هم می آمد ، نمی گذاشت که دخترک کاری را که دوست دارد انجام بدهد . دخترک کمی ديگر با مامانی حرف زد . و دست در دست مامانی از اتاق بيرون رفت . مامانی چراغ اتاق را خاموش کرد . در تاريکی تيغهء تيز مدادتراش برق می زد . خيلی ترسناک بود . مداد قـل خورد و کمی دورتر رفت . شايد می خواست از مدادتراش دورتر باشد . مدت زيادی نگذشته بود که چراغ روشن شد . دخترک را ديدم که وارد اتاق شد . دخترک زيبا شده بود . دخترک ديگر دماغو نبود . صورتش سفيدتر شده بود و لپ هايش گل انداخته بود . لباس راحتی نيز به تن کرده بود .

 دخترک سفيد لپ گلی : خوب! دوستای من ، همهء کارهامو انجام دادم تا مامانی اجازه داد که بيام و نقاشی کنم . مامانی بعضی وقتها سختگير ميشه . اما بابايی ميگه که مامانی من رو حتی بيشتر از اون دوست داره ... آخـی ! بيچاره بابايی ! ...

 از حرفهايش زياد سر در نمی آوردم . دوست داشتم که هر چه زودتر مرا در دست بگيرد تا نشان بدهم که چقدر بدرد بخور هستم ، تا « پاک کنندهء کژی ها » باشم ! اما دخترک مداد را برداشت . دفتر را باز کرد و خطی کشيد . يک خط طــولانی صـاف پررنگ .
 ناگهان صدای فرياد خفه و کوتاهی شنيدم . آنقدر حواسم به خط طولانی صاف پررنگ بود که کمی طول کشيد تا بفهمم که نوک مداد شکست ، و آن فرياد ، صدای نالهء مداد بود . مداد بيچاره درد ناگهانی و شديدی کشيده بود . حتمآ دخترک خيلی محکم فشارش داده بود . با اينکه دلم برايش سوخته بود ، اما خوشحال بودم که يکی از رقبا ، که باعث تقسيم شدن گرمای خيس دخترک شده بود ، از دور خارج شده بود ! تازه داشتم از اين دلخوشی و بدجنسی خودم لذت می بردم که دخترک مدادتراش را برداشت .
 « اَه ! باز هم مرا برنداشت . هر سه را نوازش کرده جز من ! کاش مداد بودم !»
 اما اين آرزو،خيلی زود از وجود سرشار از افسوس ام محو شد . صحنهء وحشتناکی می ديدم . دخترک مداد را در مدادتراش فرو کرد . احساس کردم مدادتراش با بی رحمی لبخند زد . دخترک مداد را چرخاند . صدای نالهء مداد بلند شد . واضح بود که مدادتراش از اين تماس لذت می برد . چيزی که می ديدم وحشتناک ترين صحنهء عمرم بود . حتی وحشتناکتر از تکه تکه شدن کاغذ کادوی مورد علاقه ام . عشق بازی دردناکی در حال وقوع بود . دخترک ، همان دختر کوچولوی دوستداشتنی ! ، با بی رحمی تمام ، با يک لبخند پهن روی صورتش ، مداد را شکنجه می کرد . و مداد ، همانطور بلند بلند ، گريه می کرد و وجودش مانند نوار کاغذ کادويی پيچ می خورد و پايين می آمد . و اشکهايش ، براده های سـياه ، روی دفتر ، اطراف آن خط طولانی صـاف پررنگ ، پخش می شد .
 « نکند سـرنوشت من هم مانند مداد باشد ! نکند دهان و تيغهء تيز مدادتراش ،با آن لبخند بی رحم ، مرا هم تکه تکه کند ! »
 صدای نالهء مداد و اشکهايش قطع نمی شد .
 « کاش اين مدادتراش لعنتی با ما نمی آمد.»

 دخترک مداد را بيرون کشيد . مداد ديگر ناله نمی کرد . دخترک به مدادتراش فوتی کرد و اشکهای مداد ، در هوا پخش شد و چند ذرهء آن روی من نشست . سفيدی ام که مايهء فخرم بود داشت مخدوش می شد . اما دخترک مرا هم فوت کرد . اشکهای مداد از روی تنم بلند شدند و کمی دورتر روی فرش پخش شدند . گويی با فوت دخترک ، تمام احساسات بد از من دور شدند .
 « اگر يک فوت او اينگونه برايم سـحرانگيز و لذت بخش است ، پس وقتی« پاک کنندهء کژی ها » باشم،در دستان گرم و خيس دخترک ، چقدر لذت خواهم برد ؟ زیــاد ؟ »
 دخترک مدادتراش را کنار من گذاشت . هنوز لبخند بيرحمی داشت ، و اشکهای مداد روی تيغه اش مانده بود . احساس حسادتم نسبت به مدادتراش با ترس آميخته بود . اگر می توانستم حتمآ از پشت به او خنجر می زدم يا چيزی شبيه آن ! از اين احساس درونی ام خجالت کشيدم ! آخر من بايد « پاک کنندهء کژی ها » باشم . فکر نمی کنم از پشت خنجر زدن ، يا چيزی شبيه آن ، ربطی به « پاک کنندهء کژی ها » داشته باشد . اين دو عبارت برای من دو معنی متضاد دارند : بـد و خوب .

 دخترک دوباره شروع به خط کشيدن کرد . اما اينبار خطهايش کوتاه ،صاف ، کج ، و البته کم رنگ بود . هر لحظه منتظر شنيدن نالهء مداد بودم . فکر می کنم که مدادتراش بيشتر از من منتظر بود . در لبخند بی رحمش می ديدم که هر لحظه شکستن نوک مداد را آرزو می کند . ديگر داشت حوصله ام سر می رفت . شايد « پاک کنندهء کژی ها » بودن يعنی نشستن و نگاه کردن ! يا نشستن و دل سوزاندن به حال اين و آن ! يا نشستن و حسودی کردن به مداد و مدادتراش ! اگر اين عبارت اينچنين مفهومی داشته باشد ،وظيفهء من اصلآ سنگين نيست . فقط کمی يکنواخت و کسل کننده است . دوست داشتم دخترک اقلآ مرا در دستش می گرفت تا هم لذت ببرم و هم حسودی کنم !
 
 دخترک مداد را در دهانش گذاشت و مرا برداشت . احساس لذت کردم . دوست داشتم مرا هم در دهانش بگذارد . اما اينکار را نکرد . مرا به وجود دفتر فشار داد . از اين تلفيق احساس خوبی نداشتم . مرا روی يکی از خطوط گذاشت و بالا و پايين کرد . احساس کردم تمام بدنم در نقطهء تماس متمرکز شده . وجودم کدر و تيره می شد . ذرات کربن می خواستند به وجود سفيد و پاکم رسـوخ کنند و خودشان را با لذت به من می ماليدند . احساس داغی داشتم . ذرات وجودم ، با سياهی تلفيق می شدند و مانند چرک از کليتم جدا می شدند . اين بدترين و سخت ترين لمسی بود که تا به حال داشتم . دردی در وجودم بالا و پايين می رفت . می خواستم مثل مداد فرياد بزنم تا شايد حالم بهترشود . البته بيشتر می خواستم فرياد بزنم تا ديگران متوجه زجرم بشوند و برايم دل بسوزانند و از همه مهمتر، ببينند که من « پاک کنندهء کژی ها » هستم ! سعی کردم . نتوانستم . باز هم سعی کردم . اما من اصلآ صدايی نداشتم !
 « کاش می توانستم مثل مداد ، همه را از زجر درونی ام آگاه کنم »
 بيشتر از همه ، اينکه وجودم کدر و سـياه می شد ، و سپس مانند چرک ، لخته لخته ، از تنم جدا می شد ، برايم ناراحت کننده بود . گويی سياهی ها وجود سفيدم را فاسد می کردند ، و قطعات فاسد و سـياه شدهء وجودم ، ترکم می کردند ، و ازحجم پاکی ام کم می شد .
 دخترک مرا در دهانش گذاشت و مداد را در دست گرفت . يکی از گوشه های تيزم ،کاملآ صاف و کند شده بود ، و البته کمی سـياه ! گرمای نفس دخترک برايم التيامی بود . نوک زبانش را به گوشهء سياهم می ماليد . از آن بالا به دفتر نگاه کردم . آن خط طولانی صاف پررنگ ، ديگر وجود نداشت . من پاکش کرده بودم ! و فقط سـايهء محوی از آن به جا مانده بود .
  فهميدم که« پاک کنندهء کژی ها »يعنی چه ! از کارم احساس لذت می کردم. با اينکه خيلی سخت بود . حالا می دانستم که من بايد زجر بکشم و با پاکی وجودم ، اشتباهات دخترک را پاک کنم . اما مگر نمی شد که دخترک اشتباه نکند ؟ مگر نمی شد که اشتباهش را خودش تصحيح کند؟ بدون اينکه مرا بيازارد ؟
 خوب ! حتمآ آدمها عادت دارند که اشتباه کنند و ديگران تصحيح کنند !

 از آن روز به بعد ، بارها صدای نالهء مداد را شنيدم . بارها اشکهايش روی وجودم ،که ديگر آنقدرها سفيد نيست ، نشست .
 از آن روز به بعد ، بارها لبخند بی رحم مدادتراش را ديدم .
 و بارها و بارها ، خطوط طولانی صاف پررنگی را ، با پاکی وجودم ، از دفتر دخترک پاک کردم .
 و حالا ، فقط  تکه پاکن کوچکی هستم که ديگر در دستها و دهان دخترک جايی ندارد .
  ديگر هيچ گوشهء تيزی ندارم و کاملآ گرد شده ام .کثيف و کدر شده ام ، اما درونم هنوز سفيد و پاک است .
 حالا ، زير مبل ، در گوشه ای مخفی پشت يکی از پايه ها ، خاک می خورم و به ياد می آورم که زمانی ،« پاک کنندهء کژی ها » بودم ، کژی هايی که خـودم مسـئولشـان نـبودم !


..ش.ص..

. خانه . آرشيو . پست الكترونيك .






خانه
آرشيو


. آغـاز .
. پری در باد .
. نامه یک زنداني ۱ .
. نامه یک زنداني ۲ .
. نامه یک زنداني ۳ .
. نامه یک زنداني ۴ .
. روز پزشک .
. عاشقانه .
. جالبه،ببينيدش .
. عاشقانه ۱ .
. عاشقانه ۲.
. به ياد آور .
. گريز .
. نظر من .
. شکار گوزن ۱ .
. جرقـه .
. شکار گوزن ۲ .
. نظر دوستم .
. عاشقانه ۳ .
. من يک خوابم .
. نظر واقعی .
. نامه یک پدر .
. خانه خالی .
. واپسين .
. ناشناس .
. شکار گوزن ۳ .
. خط چرکين .
. عاشقانه ۴ .
. ايستگاه ۱ .
. شهرزاد عشق .
. شکار گوزن ۴ .
. دوستم داشته باش .
. نقش زندگی .
. سرزمين من .
.ايستگاه ۲ .
. خود درگيری .
. ... .
.جنگلبان.
. پاک کنندهء کژی ها .
. سایه ها .
. ایستگاه ۳ .
. شکار گوزن ۵ .


پست الكترونيك